![]() |
![]() |
|
|
سلام دوست جونا !
* نمی دونم چا مثل قدیم ندیما حال و حئصله نوشتن ندارم ؟! می خواستم برای سالگرد این خونه کوچولو یه پست مخصوص بنویسم اما نمی دونم چرا نشد و یادم رفت * دهم خرداد سال گذشته تصمیم گرفتم تا این خونه رو برای نوشتن حرفام ، روزمرگی هام و خاطراتم بسازم که همین مامن دوستای زیاد و خوبی رو هم به من هدیه داد . * یه اتفاق خیلی مهم که این مدت برام افتاد این بود که دیروز خیلی مترقبه با علی جون و مامانش و مامان من راهی کرج شدیم ! ( از پیش قرار بود که روز جمعه یه برنامه پیک نیک بذاریم ) . خیلی تند تند و هول هول من مامانم کارامونو کردیم و علی جونم اومد دنبالمون و راهی شدیم . بین راه بابام که سر کار بود ، با موبایل مامانم تماس گرفت و پرسید که کجائیم ؟ گویا چند باری با منزل تماس گرفته و ما رو پیدا نکرده بوده . مامان هم که گفت با دوستان راهی کرج هستیم . خلاصه رفتیم و قبل از هر چیز بساط ناهار رو روبراه کردیم که علی جونم زحمتشو کشیده بود بعد هم سطل و نایلون به دست رفتیم زیر درختهای آلبالو ! جلوی در ورودی باغ هم یه درخت خیلی بزرگ توت سفید هست در حال چیدن گوجه سبز بودیم که دیدیم یه نفر با صدای بلند مامانو صدا می کنه . من اینجوری شدم من که دیگه رو به سکته بودم ، چون تا حالا بابام و عل جونم به این شکل با هم روبرو نشده بودن . یکی دو بار قبل تر ها تومراسم ختم پدربزرگم دیگه نمی فهمیدم هندونه سنگینی که بابام گرفته بودو چه جوری زیر آلاچیق رسوندم خدا رو شکر اوضاع به خوبی پیش رفت و کمی از دلهره من کاسته شد ، بعد پیش خودم فکر می کردم که اگه از قبل می دونستم که بابام و علی جونم قراره روبرو شن حتماً سکته هرو زده بودم همیشه میگن اتفاقای یه دفعه ای بهتره ، اینم مثل اینکه از اون نوع بود . بعد از حدود ۱ ساعت بابام باید خودشو محل کارش می رسوند و رفت . ما هم به میوه چینی ادامه دادیم . نزدیکای غروب هوا دیگه دلپذیر شده بود و جون می داد برای یه استراحت مبسوط که ما مجبور بودیم برگردیم . خلاصه جای همگی خالی خیلی خوش گذشت . * روز سه شنبه هم هدیه تولدمو از خواهر بزرگه علی جونم گرفتم که یه شال آبی هندی با طراحی های دستی بود . خیلی نازه . میشه جای اشارپ هم استفاده کرد . * هنوز اون شام کذایی تولد رو ندادم و به شدت اعصابم دگرگیونه ! * روز یکشنبه هم با مریم جونی رفتیم خرید و کلی به خودمو و جیبم حال دادم ! یه جفت کفش ، یه روسری ابریشمی ، یه پارچه مانتویی و یه کم خورده ریز خانومانه ! ماحصل خریدام بود . شب هم که خریدامو به علی جونم نشون دادم گفت که چه عجب به خودت رسیدی ! * باز هم یه سالگی این خونه رو به خودم تبریک میگم . * صبح امروز هم بعد از دو سه روز و البته این بار کمی با عدم توجه به تاخیر در رسیدن به محل کار خواب مبسوط کنار علی جونم بهم چسبید . * بعد از این تعطیلات امتحانات دانشگاهعلی جونم شروع میشه ، انقدر که من دلم شور میزنه بعیده خودش اینجوری باشه * ایام خوب و آرومی رو پیش رو داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|