![]() |
![]() |
|
|
سلام !
اومدم تا خیلی دیرتر از این نشده شرح ماوقع تولد براتون تعریف کنم ! از پنج شنبه بعد از ظهر شروع میکنم : حدود ساعت ۶ بود که خسته و مونده رسیدیم خونه ! علی جون به دعوت یکی از همکاراش شام دعوت بودکه همونجور که قبلاً هم گفتم نمی شد تحت هیچ شرایطی کنسل بشه ، منم همراه علی جونم دعوت کرده بودن ، اما من از رفتنم مطمئن نبودم . اما در نهایت بعد از اینکه علی یه خواب قیلوله کرد ؛ تصمیم بر این شد که منم برم . البته اینم بگم که من این جور مواقع برای همراهی کردن علی جونم معذب می شم ، نیاز دارم که اون مستقیم بهم بگه که نیا ؛ اونجوری حس راحتی بیشتری می کنم . وقتی هم راه افتادیم توی راه کمی بحث پیش اومد درباره اینکه علی می گفت چرا خونواده تو منو برای تولدت دعوت نکردن . ( در حالی که باید من توضیح بدم به شما دوست جونا که خونواده چهار نفری ما برای مراسم تولدامون جشن نمی گیریم ، معمولاً یک کیک ، یه دسته گل کوچولو و شام بستگی به این داره که مامان زحمتشو بکشه و بر اساس سلیقه اونی که تولدشه غذا درست کنه یا اینکه از بیرون تهیه میکنیم . ) خلاصه بگذریم ؛ نمی خوام وارد مسائل خاله زنکی و بی ارزش بشم . این مدت به اندازه کافی سر این قبیل مسائل حرص و جوش خوردم . وقتی رسیدم به محل قرار با دوستای علی جون و خونواده هاشون دیدم که پسر کوچولوی همکار علی که پارسال هم باهاشون بیرون رفته بودیم و مدام دور و بر من می گشت برای من و اون خانوم میزبان دوتا دسته گل خیلی خوشگل خریده بود و تو دستش بود . دلم یه جوری شد واسه این مهربونی ! بعد هم به علی گفتم ببین اگه من نمی یومدم تو با دیدن این دسته گل چقدر ناراحت می شدی ! که سرشو به نشونه تائید تکون داد . نشون به اون نشون که این جمع محترم تازه ساعت ۱۲ هوس قلیون کشیدن کردن ! از اون طرف هم من که دیگه سرمای هوای لواسان لرزه به جونم انداخته بود ، دلم می خواست که برگردیم و در نهایت حدود ساعت ۲ اینجانب در خانه نزول کردم ! صبح جمعه خیلی دوست داشتم که برای زیارت اهل قبور به خصوص مادربزرگم برم بهشت زهرا اما مامان اینا در عین ناباوری من و خواهرمو جا گذاشتن و خودشون رفتن که خیلی از این بابت حرصی شدم ! بعد هم رفتم پیش علی جون تا کیکی رو که روز قبل برام گرفته بود ، بزنیم تو رگ ! از اونجایی که مامان علی جونم رفتن مشهد علی جون به خواهراش زنگ شرد و برای ناهار قرار شد که بیان اونجا ! منم یه کم مقدمات ناهار رو آماده کردم اما قرار بود که اونه بیان و کارای آخرشو انجام بدن ! جاتون خالی آلبالو پلو با ته دیگ ته چین درست کردیم و با سالاد و ماستهای خوشگل تزئین شده مونی زدیم تو رگ ! خواهر علی جونم هم برای من یه دسته گل بزرگ خیلی خوشگل به عنوان مقدمه ای برای کادوی تولد اورده بود ، البته من اصرار کردم که من کوچولو نیستم که بخوان برام کادو بیارن ، حالا برنامه اصلی دعوت من به مناسبت چهارده سالگی !!!! افتاده به آخر این هفته اگه خدا بخواد و چیزی پیش نیاد ! عصر هنگام هم بساط قهوه رو راه انداختم و مراسم کیک برون و عکس اندازون داشتیم ! این خواهر بزرگه علی هم بعد از هر عکس می گفت : نه ، این مونی اصلا خوش عکسه !!! خلاصه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی ! شب هم علی عکسا رو برای خواهرش که فرنگه و اونا کلی خوشحال شدن و ما هم جاشونو خالی کردیم ! بعد از اون هم یه کم همه جا رو مرتب کردمو رفتم خونه ! یه چیز ناراحتم کرد اونم این که یادم رفت با بابای علی جونم عکس بندازم ! البته موقع عکس اندازون ما ایشون خواب بودن اما بعدش هم از ذهنم رفت که این کار رو انجام بدم ! وقتی هم رفتم خونه دیدم دایی ام اومدن اونجا و جای همه خالی تا ۲ شب باز بیدار بودم ! الان با یه مونی خواب آلوی چرتی طرفین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|