![]() |
![]() |
|
|
به رغم اینکه خیلی حرف تو دلم دارم اما نمی دونم چرا نوشتنم نمی یاد .
دیروز یه روز خوب و آروم رو گذروندم و با محبت علی جونم که با وجود خستگی و ترافیک منو به محل کار دومم رسوند تا یه کار کوچیکی که اونجا داشتم رو اتجام بدم ، آرامشم بیشتر شد چون تصور نمی کردم که تو این گرما بتونم خودم تنهایی برم دنبال کارم . و اما بعدش هم رفتیم کبابی ریحون تو خیابون جردن که اگه نرفتین بهتون توصیه می کنم حتما یه سری به اونجا بزنین و خودمونو از دین شکمامون درآوردیم ! تو حدود دو ساعتی که هم پیش علی جونم بودن لحظات ارومی رو داشتم ، اا نمی دونم چرا تا پامو گذاشتم خونه یه حس دلتنگی خیلی زیاد همه وجودمو گرفت . یه حس خیلی خیلی وسیع تو رگ و پی من رخنه کرد . گلوم گرفته بود و حوصله حرف زدن با خونواده رو نداشتم . تو ذهنم با سرعت صدم ثانیه چیزای مختلفی گذر می کرد . نبودن من و علی و ..... اعصابم به کل ریخته بود بهم و منتظر بودم تا زودتر صبح بشه . به شدت احساس نیاز به یه مسافرت می کنم که البته بهم خوش بگذره . از طرفی هم دلم نمی خواد با خونواده برم سفر ، دلم میخواد تنها یا با یکی دوتا دوست برم سفر . دلم استراحت بی دغدغه می خواد ، فراموشی ، رها شدن ، ...... می دونم بخشی از این احوالات از کجا ناشی می شه اما از دست من کار چندانی بر نمی یاد ، کل ماجرا رو سپردم به اونی که اون بالاست . اون بهتر از هر کسی حتی خودم شرایطمو می دونه پس سعی میکنم با این باصطلاح توجیه خودمو اروم کنم . خیلی پراکنده نوشتم می دونم ، اما چاره ندارم دلم می خواد همه چیزایی که تو ذهنم وول میخورن رو با نوشتن خالی کنم . یه موضوعی هست که چند وقته آزارم می ده ، اونم مربوط میشه به دو ماه قبل که یادم چند تا پست درباره اش نوشتم . اون ماجرایی که خواهر دومیه علی ( گرزیلا ، اسمیه که من براش انتخاب کردم و کاملاً برازنده اشه ) براش از تو فامیل لقمه گرفته بود ، با اینکه علی تا حدی در این رابطه برام توضیح داده اما نمی دونم چرا نمی تونم کینه این خواهر علی رو از دلم بیرون کنم . می دونم که از بی عقلیش و اینکه چون خودش نتونسته همراه مناسبی تو زندگیش پیدا کنه این کارارو می کنه ، اما باز از ته دل از دستش ناراحت می شم و تو اون لحظات فقط از خدا می خوام که جواب کارای زشتشو بهش نشون بده . به فکر علی بودن از طرف اون نباید فقط این باشه که بخواد برای دستیابی به اهدافش از جمله پیدا کدن شوهر علی رو از من دور کنه ، اگه مدعیه که به فکر علی هست ، لااقل هفته ای یه بار به برادرش یه سر بزنه و ببینه در چه حالیه ؟! نه اینکه وقتی کار داره مثه امروز صبح که منو سین جیم می کرد دستش رو ریدال تلفن باشه و شماره علی رو بگیره . بگذریم .. اون ماجرا هنوز ته ته های ذهن من مونده و کافیه علی کوچکترین حرکتی در این راستا انجام بده تا دلم بشکنه . افسوس بخورم به لحظای سپری شده زندگیم که فکر کنم از طرف علی نادیده گرفته شده . به محبتایی که از سلول سلول وجودم سر زده ، به همه صداقت و پاکی که تو این رابطه داشتم ، ...... فکر می کنم فقط خود علی می تونه به پاک شدن کامل این ماجرا از ذهنم کمک کنه . من دارم همه سعیم و از جانب خودم می کنم . خلاصه اینکه هنوز به دنبال اون آرامشی هستم که همیشه ازش می نویسم .می دونم بدست آوردنش تا یه حدی دست خودمو اما انگار تو زندگیم شدم مثه یه آدم بی اراده که خودشو کامل سپرده به دست اتفاقات . امیدوارم که خدا مثه همیشه بهترین ها رو برام مقدر کنه ! * راستی با کنار گذاشتن ترس و سعی در داشتن اعتماد به نفس اولین جلسه یاد آوری رانندگی رو پشت سر گذاشتم . خوب بود ، اما خانوم مربی همش می گفت چقدر عشق گازی ! حالا قراره از هفته دیگه بازم کلاس بردارم تا بزدمی به جرگه رانندگان بپیوندم ! ** خوب بود نوشتنم نمی یومد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
امروز برابر با ۹ تیر ماه سال ۱۳۸۷ شمسی مصادف است با اولین باری که اینجانب " مونی " با " علی جونم " رفتیم به یه کافی شاپ دنج !
البته اون موقع برای شنیدن درد دل های علی جونم باهاش همراه شدم . اما از اون موقع تا حالا اتفاقای زیادی تو رابطه ما شکل گرفته که مرور هر کدومش برام یادآور لحظات مملو از شادی اینقدر که این روزا همش فکرم درگیر میژون هست که یادم رفته بود که امروز ۹ تیر ماه ! مستانه جون با یادآوری به موقع اش باعث که تاریخ دچار نقصان نشه و من برای درج در تاریخ پستی رو به رشته تحریر در بیارم . ۳ سال از با هم بودن من و علی جون گذشت . مثل یه چشم به هم زدن . ۳ سال از کنار با هم بودنمون می گذره و من هنوز مثه اون لحظه اولی که قلبم براش تپید دوسش دارم نمی دونم خدا تا کی مقدر کرده که من و علی جونم در کنار هم باشیم ، اما همیشه لحظاتم براش آرامش ، موفقیت ، سربلندی ، شادی و خلاصه همه همه خوبی ها و بهترین ها رو آرزو کرده و می کنم . علی جونم جز اون دسته آدمای مهربونی که ارزش خیلی خوبی های بدست آوردنی رو داره ، علی جونم ممکنه زبونی چیزی بگه که تو لحظه آدمو برنجونه اما تو دل مهربونش هیچی نیست . یه حس قدرتمندی تو درونم همیشه بهم می گه که علی آدم درستیه ، علی از اون آدماییه که می شه به اندازه دنیا بهش اعتماد کرد . خلاصه از اینکه کنار چون علی جونی هستم خدا رو شکر می کنم و امیدوارم بتونم همراه خوبی براش بوده و باشم ! این پست احتمالا پی نوشت خواهد داشت . چون خیلی غیرمنتظره از سوی مستانه خبر دار شدم و خواستم زودی آپ کنم . احتمالا در وصف این رابطه ۳ ساله باز هم خواهم نوشت .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
اول از همه دوستایی که به نوعی با میژون ابراز همدردی کردن ممنونم
برای دوستایی که جویای حال میژون هستند باید بگم که من یا بهش سر زده و می زنم یا تلفنی از حالش خبر می گیرم . هنوز مادرش روبراه نیست و وقتی آدم صورتشو می بینه دلش ریش میشه . خدا ایشالا بهشون آرامش و صبر بده . دوما اینکه برم سر گزارش روز مادر که این چند روز به خاطر ماجرای مریم دست و دلم به نوشتن نمی رفت . از اونجایی که علی پیشتر تو حرفاش خودشو برای روز مادر خونه مادعوت کرده بود ، باید در فکرتهیه کادو می بودم که از طرف خودم و علی هم برای مامان اون و هم برای مامان خودم باشه . البته هر چی به روز موعود نزدیکتر می شد علی که بر حسب حدس خواهرم هم روش نمی شد بیاید خونه ما هی سعی می کرد که بگه نمی یاد ، از اون طرف هم سفارش غذایی رو که خواسته بود من به مامانم دادم تا براش آماده کنه . دوشنبه بعد از ظهر راهی خرید شدم و از این ظروف کریستال ایتالیایی که به شکل ماه و ستاره هست دو سری خریدم . خیلی خوشگل بودن . از اونجا هم راهی خونه میژون شدم تا بهشون تسلیت بگم . شب هم علی جون اومد دنبالمو رفتیم خونه و من هدیه ها رو کادو پیچ کردم . از اونجا هم راهی خونه خودمون شدم . صبح یه سر رفتم پیش علی جون . نزدیکای ساعت ۱۱ هم به مامانش زنگیدمو و تبریک روز مادر رو گفتم بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم اول یه سر خونه مامانش اینا و کمی نشستیم و مامانش کادوهاشو باز کرد که خدا رو شکر خوشش اومد . بهتره این بار از حرفای اون خواهر بزرگه دیگه نگم که توقع داشت علی نقش دوست پسر یا همسر رو براش بازی کنه و کادو براش بگیره . حرص آدمو تیکه پرونی های بی عقل و منطقش در میاره ! بعد هم رفتیم خونه علی جونو و اون آماده شد و پس از اینکه مدتی در ترافیک موندیم رسیدیم خونه ما ! بابام و خواهرم به استقبال علی اومدن جلوی در و علی رو راهنمایی کردن اتاق پذیرایی . من تا برم لباسامو عوض کنم علی مثل اینکه احساس خجالت کرده بود پبش بابام ، شاکی شده بود، اما چاره نداشتم چون تو اون لباسا داشتم می مردم . خلاصه یه کم از اینور و اونور تعریف کردیم و رسیدم به بخش خوش قضیه یعنی شام . جای شما خالی مامان باقالی پلو با ماهیچه خوشمزه ای هی به علی اصرار می کردم که بخوره اما انگار روش نمی شد !!! بعد از شام رفتیم که چای و میوه بخوریم ، همینجوری که روی کاناپه روبروی علی نشسته بودم یه لحظه رفتم تو فکر . امگار برام مثه رویا بود که علی تنها بیاد خونمونو با ما شام بخوره و بشینه حرف بزنه . خیلی برام دور از انتظار بود و حالا که دست یافتنی شده بود ، شیرین شده بود . جوری که وقتی می خواست بره گفتم مهمون خوبی هستی هر شب بیا خونمون . اما از دست این مامان که سوتی می ده ، وقتی علی داشت می رفت می گه بمونین همین جا براتون جا میندازم بخوابین !!!!!!!!!!! خلاصه علی رفت و من تا صبح تو فکر بودم و هی تو باورم نمی گنجید ! خدا رو شکر که همه چیز خوب بود و به خوشی تموم شد . و اما چند خبر کوتاه ... * خواهر علی جون برای تعطیلات تابستون میاد ایران و من که تا حالا ایشون رو ندیدم کلی هیجان دارم ! * بالاخره هفته گذشته موهامو کوتاه کردم ! * هنوز مدل مانتو برای پارچه تابستونی که با میژون خریدم پیدا نکردم ! اگه بتونین کمکم کنین ممنون می شم ! *اوضاع محل کار خیلی روبراه نیست زمزمه هایی برای تغییر ساعت کاری دارن که من خیلی موافق نیستم ! مراقب خودتون باشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
غمگینم برای مریم ،
دوستم همون میژون که همه دوسش داریم .
پ.ن : دوستم برات پایان غمها و شادی ابدی رو آرزو می کنم . انشاالله خدا به تو و مادرت صبر بده . با اینکه برادر ندارم ، اما گمان می کنم که از دست دادن برادر خیلی خیلی سخته . خدایا به میژون توانشو بده که مثه همیشه قرص و محکم تو زندگی بایسته و خم به ابرو نیاره . خدایا کمکش کن تو این مسیر همراه صبوری برای بی تابی های مادرش باشه . خدایا می دونم که مثه همیشه هوای میژون رو داری . همه چیزو به دست قدرتمند و توانای خودت می سپریم . پ.ن ۲ - دوست جونای عزیز ، اگه دوست داشتین تو بخش نظرات هر کدوم جمله ای برای تسکین میژون بنویسید . شاید خوندن اونا به آرامشش کمک کنه . این حداقل کاریه که می تونیم براش تو این وضعیت بکنیم . پ.ن ۳ - دوست های مهربون ، من دیروز رفتم میژون رو دیدم . خیلی بی تابی میکنه برای برادرش ، اوضاع مادرش هم خیلی خوب نیست . وقتی آدم چشمش به صورت میژون و مامانش می افته ناخودآگاه اشکش سرازیر میشه . من تو همه اون مدت نگاهمو از نگاه مریم می دزدیدم . اصلا نتونستم بهش جمله " تسلیت می گم " رو بگم ، نمی دونم چرا تو زبونم نمی چرخید . تنها جمله ای که برای دلداری به مادرش گفتم این بود که ایشالا خدا بهتون صبر بده . بچه ها دعا کنین مریم آروم بشه تا بتونه به مادرش آرامش بده . اون الان بیشتر از هر موقع دیگه ای به مریم نیاز داره .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
باز هم مثل عنوان پست قبل نوشتم که یادم نره . نوشتم که حظ بردن از شنیدن حرفای علی جونم رو برای همیشه ثبت کنم . نوشتم که یادم بمونه اون ته ته های قلبش خیلی مونی رو دوست داره ، اما یه وقتا شرایط ، موقعیت و هزار عامل خواسته و نا خواسته دیگه مسائلی رو پیش میاره که شاید به مذاق جفتمون خوش نیاد . نوشتم که مهربونی و عشق غنج زده از تو نگاهشو فراموش نکنم ، نوشتم تا آرامش نگاهشو برای همیشه به یاد داشته باشم . نوشتم برای تمام حس های خوبی که امروز هدیه گرفتم از علی جونم . هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت چهارشنبه ۲۹ خرداد ۸۷ رو فراموش نمی کنم . خدایا برای همه خوبی ها و حس های خوب امروز ممنون . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
حتی خودمم دلم برای روزمرگی نویسی هام تنگ شده .
وقتی یه سر به آرشیوم می زنم و روزمرگی های گذشتمو می خونم ، حس می کنم چقدر دلم برای اون روزا تنگه . روزایی که از هر فرصتی برای نوشتن کارای روزانه ام به اینجا سر می زدم . انگار یه حال و هوای دیگه داشتم . حالا خودمم به نتیجه ای می رسم که پریسا جون درباره نوشته هام به اون رسیده ، مدتیه فقط میام اهم اخبار رو می گم و میرم . گاهی به علت دیر نوشتن هم بعضی از این به اصطلاح مهم ها هم از قلم می افته . دلم یه روح آروم می خواد که بی دغدغه به روزمرگی هاش برسه . دلم یه آرامش مطلق می خواد خسته شدم از تکرار برخی مکررات و فکر کنم همین جلوی پیش رفتنمو تو زمان حال می گیره . خسته شدم از دلداری دادن های خودم ... خسته شدم ... اما................. امیدوارم به آینده ، امیدوارم به خدایی که آگاهترین به قلبم ، به رفتارام ، به حسم ..... پس ای خود خدا ، یه نگاهی ، گاهی ... یادت نره خدا جون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
نمی دونم چرا دلم می خواد پست هامو موردی بنویسم . فکر کم تو پست قبلی هم از بی حوصلگی برای نوشتن گله کرده بودم ! اینم گله مضاعف !!!! * در نهایت پنج شنبه شب شام تولد رو دادم . همه رو با علی جونم بردیم لواسان و شام دادیم من دوست داشتم که دسته جمعی بریم اما واقعا دیگه ظرفیت و حوصله اخلاقای این خواهر رو ندارم و دیگه بیشتر از این بعید بتونم تاب بیارم . بابا هر چیزی حد و اندازه ای داری ، هر کاری اقتضای یه سن خاصه ! ایشالا خدا مشکلشو حل کنه !!!!! که بعیده خدا بزنه پس کله کسیو و مشکل این بابارو حل کنه ! * اون شب برغم موارد بالا خیلی بهم خوش گذشت بخصوص موقعی که لابلای رزهای وحشی عکس می انداختیم . یکی از شبهای خاطره انگیز شد برام که مرورش روحمو آروم می کنم ! * خیلی از اوقات به خاطر مسائلی که این اواخر بین من و علی پیش اومد ذهنم درگیر میشه ، با اینکه سعی می کنم ذهنمو درگیر نکنم ، اما نمی دونم چرا یاد بعضی حرکتها که می افتم ا کوره در می رم . یکی از این موارد مال اون شبی که علی تند تند خودش و بزک دوزک کرد جلوی آینه و به فرمان همون خواهر.... رفت خونه مامانش اینا برای امکان سنجی ازدواج با یکی از بیوه های فامیل ! * از کارای مونده ای که لیستشون کردم باید بگم که تمرین رانندگی هنوز به قوتش خودش باقیه . خیلی دوست دارم برم ، اما از طرفی هم دلم نمی خواد پشت ماشین علی بشینم واسه همین می گم خوب این چه کاریه که برم کلاس یادآوری ؟!!! - دوختن یه مانتو و شلوار که مدتهاست پارچه اشون رو خریدم یکی دیگه از این کاراس ! - مدل دادن به موهام رو هم به این لیست اضافه کنین ! * باز مثل همیشه دلم یه بغل آرامش می خواد . فعلاً عزت زیاد تا بعد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
* نمی دونم چا مثل قدیم ندیما حال و حئصله نوشتن ندارم ؟! می خواستم برای سالگرد این خونه کوچولو یه پست مخصوص بنویسم اما نمی دونم چرا نشد و یادم رفت * دهم خرداد سال گذشته تصمیم گرفتم تا این خونه رو برای نوشتن حرفام ، روزمرگی هام و خاطراتم بسازم که همین مامن دوستای زیاد و خوبی رو هم به من هدیه داد . * یه اتفاق خیلی مهم که این مدت برام افتاد این بود که دیروز خیلی مترقبه با علی جون و مامانش و مامان من راهی کرج شدیم ! ( از پیش قرار بود که روز جمعه یه برنامه پیک نیک بذاریم ) . خیلی تند تند و هول هول من مامانم کارامونو کردیم و علی جونم اومد دنبالمون و راهی شدیم . بین راه بابام که سر کار بود ، با موبایل مامانم تماس گرفت و پرسید که کجائیم ؟ گویا چند باری با منزل تماس گرفته و ما رو پیدا نکرده بوده . مامان هم که گفت با دوستان راهی کرج هستیم . خلاصه رفتیم و قبل از هر چیز بساط ناهار رو روبراه کردیم که علی جونم زحمتشو کشیده بود بعد هم سطل و نایلون به دست رفتیم زیر درختهای آلبالو ! جلوی در ورودی باغ هم یه درخت خیلی بزرگ توت سفید هست در حال چیدن گوجه سبز بودیم که دیدیم یه نفر با صدای بلند مامانو صدا می کنه . من اینجوری شدم من که دیگه رو به سکته بودم ، چون تا حالا بابام و عل جونم به این شکل با هم روبرو نشده بودن . یکی دو بار قبل تر ها تومراسم ختم پدربزرگم دیگه نمی فهمیدم هندونه سنگینی که بابام گرفته بودو چه جوری زیر آلاچیق رسوندم خدا رو شکر اوضاع به خوبی پیش رفت و کمی از دلهره من کاسته شد ، بعد پیش خودم فکر می کردم که اگه از قبل می دونستم که بابام و علی جونم قراره روبرو شن حتماً سکته هرو زده بودم همیشه میگن اتفاقای یه دفعه ای بهتره ، اینم مثل اینکه از اون نوع بود . بعد از حدود ۱ ساعت بابام باید خودشو محل کارش می رسوند و رفت . ما هم به میوه چینی ادامه دادیم . نزدیکای غروب هوا دیگه دلپذیر شده بود و جون می داد برای یه استراحت مبسوط که ما مجبور بودیم برگردیم . خلاصه جای همگی خالی خیلی خوش گذشت . * روز سه شنبه هم هدیه تولدمو از خواهر بزرگه علی جونم گرفتم که یه شال آبی هندی با طراحی های دستی بود . خیلی نازه . میشه جای اشارپ هم استفاده کرد . * هنوز اون شام کذایی تولد رو ندادم و به شدت اعصابم دگرگیونه ! * روز یکشنبه هم با مریم جونی رفتیم خرید و کلی به خودمو و جیبم حال دادم ! یه جفت کفش ، یه روسری ابریشمی ، یه پارچه مانتویی و یه کم خورده ریز خانومانه ! ماحصل خریدام بود . شب هم که خریدامو به علی جونم نشون دادم گفت که چه عجب به خودت رسیدی ! * باز هم یه سالگی این خونه رو به خودم تبریک میگم . * صبح امروز هم بعد از دو سه روز و البته این بار کمی با عدم توجه به تاخیر در رسیدن به محل کار خواب مبسوط کنار علی جونم بهم چسبید . * بعد از این تعطیلات امتحانات دانشگاهعلی جونم شروع میشه ، انقدر که من دلم شور میزنه بعیده خودش اینجوری باشه * ایام خوب و آرومی رو پیش رو داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
*پرم از حس آرامش ، اما می ترسم بازم این حس موقتی باشه . نمی دونم .
* دیروز روز خوبی رو داشتم برای اولین بار بعد از مدتها علی جونم زودتر از حد معمول از اداره زد بیرون و ساعت زیادی رو در مقایسه با روزهای پر کار اخیر علی جونم با هم گذروندیم . اینقدر هم خوراکی خوردیم که در حد انفجار بودیم ! * پریشب خواب میدیدم که رفتم کربلا ، یه جایی انگار که جلوی حرم امام حسین بود ایستادمو می گم یعنی منو راه می دن که برم تو ؟ چند وقت پیش هم که یکی از همکارام رفته بود کربلا وقتی برگشت و من از روی تابلوی اعلانات متوجه سفر زیارتی این خانم شدم ، به هنگام زیارت قبولی گفت که خانوم مونی زاده دوبار صورتت تو حرم امام حسین اومد جلوی چشمم که خیلی برام تعجب آور بود ! * شدیداً برای افزایش حجم کارم تو محل کار دوم احساس انگیزه می کنم . سرعت کارم در مقایسه با هفته های اخیر افزایش پیدا کرده ! * دلم یه مسافرت آسوده می خواد . مثلاً جنگلهای شمال ، سکوت ، صدای باد و رطوبت هوا ! نیازم بیشتر از این سفر تخیلی رسیدن به آرامش فکره . دلم می خواد سرمو بشکافم ، مغزم هوا بخوره و خستگی های این مدت رو فراموش کنم . * دلم یه خرید مفصل می خواد ، اینروزای گرم انرژیمو می گیره . من تحمل گرما رو ندارم . همش می گم کاش تنبلی رو گذشاته بودم کنار با آموزش چند جلسه رانندگی برای یادآوری این کارامو با ماشین علی جون انجام می دادم . * نمی دونم این آخر هفته برنامه بیرون رفتن با خواهرای علی جونم و خودم جور میشه یا نه ؟ امیدوارم که بشه تا از دلشوره اش در بیام . * دلم می خواد این هفته برم زیارت اهل قبور ، از قبل از عید نرفتم انگار که یه چیزی گم کردم ، انگار دلم برای مامان بزرگم خیلی تنگه ! دوست جونا ببخشید اگه پراکنده گویی کردم . روزهای خوبی رو براتون آرزو می کنم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
اومدم تا خیلی دیرتر از این نشده شرح ماوقع تولد براتون تعریف کنم ! از پنج شنبه بعد از ظهر شروع میکنم : حدود ساعت ۶ بود که خسته و مونده رسیدیم خونه ! علی جون به دعوت یکی از همکاراش شام دعوت بودکه همونجور که قبلاً هم گفتم نمی شد تحت هیچ شرایطی کنسل بشه ، منم همراه علی جونم دعوت کرده بودن ، اما من از رفتنم مطمئن نبودم . اما در نهایت بعد از اینکه علی یه خواب قیلوله کرد ؛ تصمیم بر این شد که منم برم . البته اینم بگم که من این جور مواقع برای همراهی کردن علی جونم معذب می شم ، نیاز دارم که اون مستقیم بهم بگه که نیا ؛ اونجوری حس راحتی بیشتری می کنم . وقتی هم راه افتادیم توی راه کمی بحث پیش اومد درباره اینکه علی می گفت چرا خونواده تو منو برای تولدت دعوت نکردن . ( در حالی که باید من توضیح بدم به شما دوست جونا که خونواده چهار نفری ما برای مراسم تولدامون جشن نمی گیریم ، معمولاً یک کیک ، یه دسته گل کوچولو و شام بستگی به این داره که مامان زحمتشو بکشه و بر اساس سلیقه اونی که تولدشه غذا درست کنه یا اینکه از بیرون تهیه میکنیم . ) خلاصه بگذریم ؛ نمی خوام وارد مسائل خاله زنکی و بی ارزش بشم . این مدت به اندازه کافی سر این قبیل مسائل حرص و جوش خوردم . وقتی رسیدم به محل قرار با دوستای علی جون و خونواده هاشون دیدم که پسر کوچولوی همکار علی که پارسال هم باهاشون بیرون رفته بودیم و مدام دور و بر من می گشت برای من و اون خانوم میزبان دوتا دسته گل خیلی خوشگل خریده بود و تو دستش بود . دلم یه جوری شد واسه این مهربونی ! بعد هم به علی گفتم ببین اگه من نمی یومدم تو با دیدن این دسته گل چقدر ناراحت می شدی ! که سرشو به نشونه تائید تکون داد . نشون به اون نشون که این جمع محترم تازه ساعت ۱۲ هوس قلیون کشیدن کردن ! از اون طرف هم من که دیگه سرمای هوای لواسان لرزه به جونم انداخته بود ، دلم می خواست که برگردیم و در نهایت حدود ساعت ۲ اینجانب در خانه نزول کردم ! صبح جمعه خیلی دوست داشتم که برای زیارت اهل قبور به خصوص مادربزرگم برم بهشت زهرا اما مامان اینا در عین ناباوری من و خواهرمو جا گذاشتن و خودشون رفتن که خیلی از این بابت حرصی شدم ! بعد هم رفتم پیش علی جون تا کیکی رو که روز قبل برام گرفته بود ، بزنیم تو رگ ! از اونجایی که مامان علی جونم رفتن مشهد علی جون به خواهراش زنگ شرد و برای ناهار قرار شد که بیان اونجا ! منم یه کم مقدمات ناهار رو آماده کردم اما قرار بود که اونه بیان و کارای آخرشو انجام بدن ! جاتون خالی آلبالو پلو با ته دیگ ته چین درست کردیم و با سالاد و ماستهای خوشگل تزئین شده مونی زدیم تو رگ ! خواهر علی جونم هم برای من یه دسته گل بزرگ خیلی خوشگل به عنوان مقدمه ای برای کادوی تولد اورده بود ، البته من اصرار کردم که من کوچولو نیستم که بخوان برام کادو بیارن ، حالا برنامه اصلی دعوت من به مناسبت چهارده سالگی !!!! افتاده به آخر این هفته اگه خدا بخواد و چیزی پیش نیاد ! عصر هنگام هم بساط قهوه رو راه انداختم و مراسم کیک برون و عکس اندازون داشتیم ! این خواهر بزرگه علی هم بعد از هر عکس می گفت : نه ، این مونی اصلا خوش عکسه !!! خلاصه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی ! شب هم علی عکسا رو برای خواهرش که فرنگه و اونا کلی خوشحال شدن و ما هم جاشونو خالی کردیم ! بعد از اون هم یه کم همه جا رو مرتب کردمو رفتم خونه ! یه چیز ناراحتم کرد اونم این که یادم رفت با بابای علی جونم عکس بندازم ! البته موقع عکس اندازون ما ایشون خواب بودن اما بعدش هم از ذهنم رفت که این کار رو انجام بدم ! وقتی هم رفتم خونه دیدم دایی ام اومدن اونجا و جای همه خالی تا ۲ شب باز بیدار بودم ! الان با یه مونی خواب آلوی چرتی طرفین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
امروز تولدمه !
صبح علی جونم کادوی خیلی خوشگلشو که یه " شمش " بود بهم داد . خیلی دوست دارم . برنامه بیرون رفتن دسته جمعی احتمالاً به هفته آینده موکول میشه ، چون مامان علی جونم رفتن مشهد و خواهرها باید از پدرشون مراقبت کنن . به همین علت نمیشه که قرار بیرون رو بذاریم . حالا تو این لحظه که سر کارم نمی دونم بعد از ظهر میشه با علی جون برنامه ای داشته باشیم یا نه ؟ چون از طرفی یکی از همکارهای علی جونم برای شام دعوتشون کرده که تحت هیچ شرایطی هم نمی تونه کنسلش کنه . خلاصه اینم از حال و احوال من در روز تولدم ! مریم جونم هم امروز سر ناهار تو اداره یه گردنبند خوشگل بهم هدیه داد که انقدر خوشگل بود همونجا گردنم کردم ! از صبح هم کلی از دوستام و اقوام اس ام اسی یا تلفنی تولدمو تبریک گفتن که جای تشکر داره ! ایشالا تو شادی هاشون جبران کنم پ.ن : دیشب یه دوستی برام اس ام اس تبریک داد که متنش خیلی خوشگل بود، حیفم اومد اینجا نذارمش : چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی چه کسی می داند که تو در حسرت یک فردایی پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک دنیایی تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
اوضاع فعلا به قول یکی از دوستان سبز کمرنگه !!!
نمی دونم چرا همیشه به روزای تولدم که نزدیک میشه یه جور حسای مختلف میاد سراغم . عید که تموم میشه دلم می خواد تولدم شه ، اما بعد یاد حساب و کتاب عددای سنم که می یوفتم منصرف می شم ! دلم می خواست برای تولدم یه تغییر و تحول ظاهری به خودم بدم ، مثلاً قصد داشتم یا رنگ موهامو عوض کنم یا چند تا تیکه از اون مش کذایی که قرار بود از عید انجام بدم و نشد ، رو انجام بدم ! اما اینقدر اوضاع و احوالم از دست دست گلای علی بد بود که مجالش پیدا نشد . برای رسیدن به قله های امن آرامش هنوز باید مسیر زیادی رو طی کنم ! راستی یه مدتی قرار بود بچه های بلاگفا که نوشته های همدیگرو می خونیم با هم یه قرار و مدارهایی بذاریم و همدیگرو ببنیم ، اما نمی دونم چرا هیچ کس پیگیری نکرد ؟ فعلا عزت زیاد ، برم که کلی تلنبار شده دارم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ،
خوبین ؟ ای منم بد نیستم اما خیلی هم هنوز روبراه نیستم . راستش روز پنج شنبه تولدمه و به همین خاطر می خوام خواهرای علی جون ، خواهر خودم و دوست علی و خانمش رو برای شام بیرون دعوت کنم . یکی ، دو جا رو هم در نظر گرفتم که یکیش عروس لبنانه ! حالا باید باز با علی جونم در این باره مشورت کنم تا یه جای مناسب از نظر مسافت و موقعیت پیدا کنیم . اگه شما هم پیشنهادی داشتین ، خوشحال می شم بشنوم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
هنوز ته دلم از یاد آوری اون اتفاق می گیره . هنوز کوچکترین تلنگوری ستون محکم اعتمادم را به لرزه در میاره ، اما لحظاتی مثل دیشب در حال برگشت به خونه در حالی مدام سعی می کردم با موبایلم باهاش ارتباط برقرار کنم ، و مدام صدای اپراتور که می گفت " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " به شناختی که تو این مدت نه چندان کم پیدا کرده بودم فکر می کردم .
فکر می کردم که به جای پر و بال دادن به افکار منفی و تقویت شک و گمان در ذهنم به نکات مثبتی که ازش شناختم فکر کنم . به مواقعی که حتی با علم بر اینکه می دونست من از حرکت یا عملی ازش دلگیر می شم اما چون می خواست چیز مخفی ازم نداشته باشه برام تعریف می کرد . به زمانهایی که صداقتش برام ثابت می شد . نمی شه شیطنت های ریز و تو هیچ مردی منکر شد ، اما بیان اونا و برخورد طرف مقابل تو این میون خیلی تاثیر داره . پنج شنبه ای رو که درست بعد از یک هفته از اون اتفاق چشم تو چشم من ماجرا رو برام تعریف کرد از دیگر لحظاتی است که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . درسته تو اون لحظه خیلی درونم آشفته و بهم ریخته شد ، اما بعد از چند لحظه ، چندساعت و چند روز وقتی به اون روز فکر می کردم تو دلم یه آرامشی خونه می کرد . حالا هم می خوام تا جایی که می شه و اونی که بالای سر هممونه مقدر کرده کنار همون علی جونی باشم که نقطه قوتاش از ضعفاش برام بیشترن . می خوام دوباره اون حس اعتماد ۱۰۰٪ رو درون خودم تقویت کنم . نمی خوام رابطه ای رو که ۳ سال براش زحمت کشیدیم، هم من و هم اون ، بی دلیل از دست بدم . تو این ۳ سال هم من از همه وجودم مایه گذاشتم و هم اون ، حالا بنا به شرایط زن و مرد بودن یا موقعیت های مختلف ممکنه که تو یه طرف این قضیه بیشتر بوده و تو یکی کمتر ، اما مهم اینه که این حالت تو دو طرف بوده . نمی خوام همه خوبی هاشو ندید بگیرم . زندگی خیلی پیچیده اس لااقل تو این مدت فهمیدم که خیلی سخته درست زندگی کردن . به این فکر کردم که پدر و مادرهای ما چه آدمای هنرمندی بودن که ۳۰ و ۴۰سال یا کمتر بیشتر با هم زندگی رو چرخوندن . یاد گرفتم زندگی پر از فراز و نشیبه ، پر از غم و شادی ، پر از شکست و موفقیت ، پر از لحظات خوب و بد ، مهم برخورد با تمام این لحظاته . مراقب خودتون باشین و از اینکه نگران منید ممنون . فعلا عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم !
والا چند تا دلیل باعث شد تا نوشتنم کمی به تاخیر بیفته . از اینکه دوستای خوبی مثه شماها نگران اوضاع و احوالم بودین خیلی خیلی ممنونم و شرمنده که برای رفع این مهم دیر دست به کار شدم . اوضاع الان خیلی بد نیست . روز پنج شنبه صبح کلی با علی جونم صحبت کردیم و یه کم آروم شدم و بعد از ظهر هم ساعات خوشی رو کنار هم گذروندیم ، اما اون ته ته های دلم یه کم گرفته بود و این باعث شد که کمی تو خلوتم تو خونه علی جونم بغضم بترکه و کمی گریه کنم . جمعه هم روز خوبی بود کنار علی جونم ، هم به خیابون گردی رسیدیم ، هم غذای خوشمزه درست کردیم و خوردیم و هم استراحت مبسوطی به عمل اوردیم . از شنبه به این ور هم گاهی دچار طوفانهای روحی می شم اما خیلی زود سعی می کنم که این حالتا رو از خودم دور کنم . من که به علی بیشتر از دو چشمم اعتماد داشتم توقع حرکت روز پنج شنبه رو نداشتم و اون ۵ روزی که بینمون فاصله افتاد خیلی فکر کردم که تا حرفای علی رو نشنوم نمی تونم خط بطلان به همه اعتمادم نسبت به اون بکشم . که تا اندازه ای هم این اتفاق افتاد و با شنیدن حرفاش تا حدی متقاعد شدم اما باید گذر زمان و انجام برخی اعمال و حرکات از سوی علی جونم احوالاتم به روز اول برگرده . خلاصه که اوضاع و احوال ما به این ترتیبه ! ایشالا هر وقت بتونم یه آپ مبسوط به عمل خواهم آورد . مراقب خودتون باشین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ،
اومدم فقط چند جمله جهت اطلاع بنویسم و برم . فعلا یه کم آرومم اما ذهنم پر از سوال ، شک و تردیده ! بعد از ۵ روز بالاخره شرایط جوری شد که دیروز با علی جونم تونستم کمی حرف بزنم . ظاهراً برای اون یه سوءتفاهماتی وجود داره و البته برای من هم سوالات متعدد . تا درست و حسابی نشینیم حرف نزنیم ، نه سوء تفاهمات اون از بین می ره نه سوالای من . باید تو شرایط آروم با هم به اصطلاح سنگامونو وا بکنیم ، بالاخره یا رومی روم ، یا زنگی زنگ ! تا اون هم بعید می تونم دل و دماغ نوشتن درست و حسابی پیدا کنم ! اما باز از همه اون دوست جونایی که نگرانم بودن ممنونم . مراقب خودتون باشین . شفاف سازی ها که صورت گرفت حتما حتما میامو می نویسم . بازم برام دعا کنین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
خیلی حالم بده از هر چی که تصورشو بکنین فراتر .
چه حالی می شین وقتی با تمام وجود از دل برای کسی مایه بذارین و اون بخواد با برنامه از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده شما رو یه دور گنده بزنده ؟!!! جلوی چشمتون خودشو خوش تیپ کنه جوری که شما تو دلتون قربون صدقه اش برین و بعد حدستون به یقین تیدبل شه که شما قرار نیست حظ این خوش تیپی رو ببرین . این همه تلاش برای جلب توجه یکی دیگه اس که دیگران براش لقمه گرفتن . آخه چرا من ؟؟؟؟؟ خیلی برام دعا کنین . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز یه دل میگه پر از عشقم هنوز نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا بی عشق نمیتونم به خدا نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا بی عشق نمیتونم به خدا آلوده ی فکر ناجور و تردید بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز
چند روز پیش توی ماشین علی جونم این آهنگ رضا صادقی رو گوش دادم که خیلی حظ بردم . من اون اوایلی که این خواننده شروع به کار کرده بود خیلی کاراشو نمی پسندیدم اما الان از اکثر آهنگاش خوشم میاد مثه این و اون شعر بالایی که هنوز لینکشو نتونستم پیدا کنم . اگه شما ها داشتین خبرم کنین . مرسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام بر همه دوست جونای خوبم !
به علت ذیق وقت اومدم که تند تند از احوالات این چند وقت بگم . اتفاقای نسبتاً خوبی تو این ایام افتاده که حالا براتون تعریف می کنم . مسئولین اون محل کار دومه یه صحبتهایی با من کردن درباره نقل و انتقال احتمالی اینجانب به آن محل . که البته باید تو جلسه مدیران و مسئولین باز این مورد مطرح بشه و اگه با شروطی که من هم گفتم موافقت بشه در نهایت این اتفاق بیفته ، چون برای من به غیر از اون شرایطی که گفتم صرف نداره که جامو تغییر بدم . امیدوارم هر چی خیره همون پیش بیاد و خدا بهترین رو برام رقم بزنه . دیگه اینکه دیروز با من و علی جونم با مامانامون و خواهر من و البته یکی از دوستای صمیمی علی جونم رفتیم کرج و کلی خوش گذروندیم علی جونم هم زحمت جوجه کباب رو کشید که انصافاً خیلی خوشمزه شده بود در کل روز خوبی بود . برای آشنایی و فتح باب رفت و آمدهای خونوادگی به نظرم خوب بود . منم روز قبل ( پنج شنبه ) به مامان علی جونم زنگیدمو و خودم شکلات کردم کلی . ازشون دعوت کردم که ما رو همراهی کنن ، البته با این دلیل که به علت مراقبت های ویژه از بابای علی جونم ایشون نتونسته بودن از تعطیلات عید حظی ببرن و من خواستم که بیان و یه آب و هوایی عوض کنیم . که بعد متوجه شدم تونستم به خوبی نقش شکلات رو بازی کنم و ایشون تو بازگویی حرفای من به علی این نکته رو متذکر شده بودن ! خلاصه دیروز جای همه خالی خوش گذشت البته فاکتور از گله گذاری های بی دلیلی و مورد اون خواهر بزرگه علی جونم . آخه موقعی که ما رفتیم در خونه مامان علی جونم ، اون پریده پائین که مثلآً تعارف کنه ما بریم چند دقیقه بالا ، اما به جای تعارف تند تند گلایه می کنه که چرا منو دعوت نکردین ؟ چرا منو نمی برین ؟ آخه بگو مگه تو با دوستات سفر و گردش میری به ما تعارف می کنی ؟ عجب حرفیه ها ! کسی که این توقع ها رو داره خودش هم یه بار لااقل بانی جمع کردن آدما و گذاشتن یه برنامه تفریحی میشه . خلاصه که من نمی خوام اصلا به این موضوع اهمیت بدم چون واقعاً اهمیت چندانی هم برام نداره . اونی که خیلی برام مهمه علی جون و مامانشه . چون به نظر من اصل کار اونا هستن . خوب دیگه دوست جونا ، من با اجازه برم . مراقب خودتون باشین و از روزای بهاری لذت ببرین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط مونی |
|
|
مرور علامت های سوال در ذهنم به شدت آزارم می ده . نمی دونم برای پیدا کردن حداقل توجیه جواب این سوالها آستین بالا بزنم یا زمان بدم تا شاید مرور زمان جوابمو بده .
می دونم ممکنه این همه ای که تحمل می کنم و تو خودم می ریزم یه روزی ، یه جایی مثه یه دمل چرکی سر باز کنه ، اما بااین همه ترجیح می دم که شرایط رو با دست خودم متشنج نکنم . حال و روزم خوبه ، هنوز دغدغه فراهم کردن دوست داشتنی هاش رو دارم می خوام برای فرار از فکر و خیال یه کم خودمو سرگرم کنم . در حال حاضر هم کلاس رانندگی مد نظرمه . البته من چند سالی میشه که گواهی نامه گرفتم اما چون پشت ماشین نشستم دیگه جای ترمز و کلاج رو فراموش کردم . برای همین هم چون کسی رو ندارم که باهام بیاد مجبورم مربی خانم بردارم که هنوز هم نتونستم جایی رو پیدا کنم که مربی خانم با ماشین پژو داشته باشه . هر جا زنگ می زنم که یه جورایی به محدوده ام می خوره جواب منفی می شنوم . اینم از اوضاع و احوال اینجانب . ار روزای بهاری لذت ببرید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط مونی |
|
|
در حال حاضر هیچ انگیزه ، حس و رمقی برای نوشتن حتی روزمرگی ندارم .
ایشالا بعد ازاینکه به جواب علامت سوالای ذهنم رسیدم ، میام و دوباره نوشتن رو از سر می گیرم . البته اگه در خلال این روند هم حوصله ای برای نوشتن پیدا کنم حتما میامو می نویسم . مراقب خودتون باشین و از ایام زیبای بهاری لذت ببرید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
چند روزه هی می خوام بیام بنویسم اما فرصت نمیشه . الان دیگه فرصت رو غنیمت دونستم اومدم تا یه چند جمله ای بنویسم . البته اکثر بچه های وبلاگی انگار که مشغول عید دیدنی هستن و فرصتی برای نوشتن هنوز پیدا نکردن . بعضی هاشون هم که یا تازه عروس شدن یا در شرف هستن مثه پریسا جون . امسال هر جوری بود مثه سال اولی که با علی جونم بودم سال تحویل رو کنار هم بودیم ، البته یه دلم هم خونه بود و تو دلم آرزو می کردم که کاش همه دور هم بودیم و اینجوری شاید بیشتر به دلم می چسبید . برای امسال می خوام یه برنامه ریزی برای خودم بنویسم و چیزهایی که انجام دادنشون برام مهم هستن رو بنویسم تا همه تلاشمو برای محقق شدنشون به کار ببندم . یکی از اونا تغییر احتمالی محل کارم هست که سعی دارم بعد از ایام تعطیلات تحقیقاتمو کامل کنم و اگه همه چی میسر شد این کار رو انجام بدم . گرچه علقه خاصی به این محیط کاریم دارم اما دلم نمی خواد برای مسائل حاشیه ای و از روی احساسات پیش برم و جلوی ترقی خودمو بگیرم . خوب من دیگه باید برم اگه فرصت بشه میام و مفصل از حال و احوالات درونی ام هم می نویسم . نمی دونم چرا دوباره با حسای عجیب و غریب درگیرم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت توسط مونی |
|
|
ایشالا که سال ۸۷ برای همه سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت ، کامیابی و پیروزی باشه .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت توسط مونی |
|
|
شاید این پست آخری باشه که امسال می نویسم ، نمی دونم ؟ اگه فرصت بشه که حتما میامو دوباره اینجا می نویسم .
از اوضاع و احوال الانم اگه بخوام بگم ، باید بگم که حالم گرفته اس . می پرسین چرا ؟ از دست یه آدمایی که موقع اس ام اس زدن حواسون رو جمع نمی کنن و همین جوری یا علی مدد اس ام اس می زنن . بعد میاد به گوشی منو و چون من نمی شناسمشون باید یه دادگاه خانواده با علی جونم برم . اونم که با توجه شرایطی که تو زندگی سابقش داشته کلاً شکاک شده و حس بی اعتمادی به همه داره ، دیگه نور علی نور شده ! هی می گم علی جونم به خدا نمی دونم کیه ؟ میگه نه یه ریگی به کارته ! آخه یکی نیست بگه علی جون من ، تو که از صبح تا شب منو خبر داری چی کار می کنم ، این چه حرفیه ؟ می دونم که باید بهش حس اعتماد بدم تا روحیه اشو که خدا نیامرز تخریب کرده اصلاح کنم ، اما آخه گناه من چیه تو این میون ؟ صبح رفتم بهش می گم این موبایل من برای تو تا هر موقع که می خوای تا ثابت شه که از ریگ خبری نیست ، میگه حالا که هماهنگی هاتو کردی ؟ آخه یعنی چی ؟ یعنی من می رم به یکی دیگه می گم : ببخشید عزیزم ! اون یکی دوست پسرم داره از وجود تو با خبر میشه لطف کن دیگه با من تماس نگیر ؟ اصلا یه همچین چیزی امکان پذیره ؟ ای خدا من چی کار کنم تا این عینک بد بینی علی جونو از چشمش بر دارم ؟ خدایا کمکم کن . الان بیشتر از ناراحتی خودم به علی جونم فکر می کنم که باید چی کار کنم تا از این وضع در بیاد ؟ صبح توی راه که داشتم می رفتم پیشش ، تو دلم می گفتم آخه علی جون مگه من ...هستم که بخوام به غیر تو با کش دیگه ای باشم و اینقدر از دل و جون برایت از خودم و احساسم مایه بذارم ؟ اصلا آخه مگه می شه ؟ ای خداااااااااااااااااا دارم دیونه می شم بس که از دیشب به این موضوع فکر کردم ! *راستی فکر کنم برای علی جونم عیدی یه آبمیوه گیری بخرم ! آخه خیلی آب هویج دوست داره ! می خوام یه چیزی بخرم که دوست داشته باشه . با خودشم در میون گذاشتم و استقبال کرده ! * دیروز به رسم جمعه آخر سال با خونواده رفتیم بهشت زهرا ، اما از شدت شلوغی نتونستیم به قطعه مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری ام سر بزنیم . ایشالا روز اول عید می رسیم خدومتشون ! * دیروز وقتی به بهشت زهرا رسیدیم از اون همه شوری که اونجا بود و همه به یاد امواتشون خودشون رو پیش از پایان سال به اونجا رسونده بودن بغضم گرفت . اولا بگم که خیلی مردم خوب و با احساسی داریم دیگه اینکه خدا همه رفتگانو بیامرزه . ایشالا دعای خیرشون بدرقه راهمون باشه . * دو ، ۳ ساله که از عید و تعطیلی هاش بیزارم . از اینکه کمتر می تونم باعلی جونم باشم حالم بد میشه . ( بعد اون میگه ریگ به کفشمه ! ای خدا باز یادم اومد ) * یه کم خورده کاری هام مونده که باید تو این دو روز انجام بدم . چون ۲۷ و ۲۸ اسفند رو می خوام تخت پیش علی جونم استراحت کنم اگه قسمت بشه و نخوان ازش که بره پرده نصب کنه ! * خیلی مراقب خودتون باشین . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
خیلی سرم شلوغه . اومدم که بگم حالم خوبه و مشغول بدو بدوهای آخر سال هستم . یه پست هم چند روز پیش نوشتم اما پرید ، بعد هم دیگه نه حال داشتم و نه وقت که دوباره از سر بنویسم . اتفاقای مهمی که تو این چند روز افتاده ، خرید یه بخشی از کادوهای عیدی است . *برای خواهرم و دوتا خواهرای علی مانند سالهای قبل عیدی های کوچولویی خریداری کردم . حالا مونده مامان و بابام و علی جونم . کمک کنید دوست جونا نمی دونم برای علی جونم چی بخرم ؟! غیر از ادکلن و لباس یه چیزای دیگه پیشنهاد بدین ! *دیگه اینکه یه عکسی رو علی جونم از دوره کودکی ام و یه عکس جدیدمو خیلی وقت پیش تلفیق کرده بود و یه چیز نازی در اومده . دادم برای چاپ روی شاسی که قراره امروز برم بگیرم ! * امروز هم که وقت آرایشگاه داشتم و بعد از دوماه یه حالی به ابروهای نازنین دادمو کلی پاکسازی انجام دادم ! * مریم جونم دعوت کرده فردا برم خونه اش . اما دلم می خواد یه دفعه تنها برم . نه تو جمع خونوادگیش . اونجوری احساس راحتی بیشتر می کنم ! * خواهر بزرگه علی جونم ( همون که چند بار با هم بحثمون شد ) از مسافرت خارجه برام سوغاتی های خوکشلی آورده ! * همچنان با مامی گرامی در امر خطیر خونه تکونی ادامه می دم که نمونه آخر اون دیشب تا ساعت ۱۲ روی نردبان آویز لوستر تمیز می کردم ! دیگه همین . خیلی مراقب خودتون باشین . خیلی دوستون دارم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
روز جمعه شما به خیر ! خوبین ؟ خوشین ؟
اول از همه روز جهانی زن رو به همه دوست جونا تبریک می گم منم بد نیستم . این روزا همش بدو بدو دارم بااینکه نمی خوام کار خاصی برای عید انجام بدم یعنی نمی خوام خرید کنم باز نمیشه . چهارشنبه ای که وسط روز مرخصی گرفتمو با اهل خونه راهی خیابون سعدی شدیم و کلی وسائل حوم و دستشویی خوشگل مشگل برای خونه جدید خریدیم . بعد من از اونا جدا شدمو و اونا با وسائل رفتم منزل نو ! تا قبل از این خیلی علاقه ای به این جابجایی نداشتم اما الان حس می کنم خیلی برای روحیه ام خوبه و اینکه هی ییلاق ، قشلاق کنم خوبه و ممکنه کلی حالم سر جاش بیاد ! بعد از ظهر هم پس از ساعتها انتظار برای اتمام کلاس علی جونم قرار گذاشتیم و روانه خیابون جمهوری شدیم . که ماحصل خریدمون شد : یه گوشی نوکیا ۶۳۰۰ برای مونی خانم گل و گلاب ! از اونجا علی جون منو رسوند و خودش رفت خونه . صبح پنج شنبه هم تصمیم داشتم که سر کار نرم اما دیدم که بهتره برم و مرخصی ام ذخیره کنم برای روزهای پایانی سال ! یه کم پیش علی جونم خوابیدم و بعد اون راهی دانشگاه شد و من کمی دیرتر از حد معمول به اداره رفتم . بعد از ظهر هم نمی دونم چرا یه دفعه خلق علی جونم تنگ شد ، اما علی رغم اون و اینکه می خواست خونه مامانش بره رفتیم برای تعویض اون پیراهنی که براش خریده بودم و یه سایز بزرگ بود که آقای فروشنده گفت سایز کوچیکتر رو نداره و پولمو پس داد . بعد هم رفتیم پیش یکی از دوستای علی جونم که تولیدی داره و من یه تاپ و شلوار برای خونه و یه شلوار برای اداره خریدم ! بعد علی جون منو رسوند تا یه مسیریو و رفت خونه مامانش . وقتی میره اونجا دل من می گیره . نه اینکه دوست نداشته باشم که بره ها ، بالاخره تنها پسر اون خونواده اس و باید خیلی بیشتر از این هم به اونا سر بزنه و کمک حال مادرش از یه طرف می خوام ( به خصوص بعد از اون ماجراهایی که اون خواهره شاهکارش درست کرد ) وقتی اونجاست کم بهش زنگ بزنم از یه طرف دلم طاقت نداره . اس ام اس می زنم اما علی جونم خدای تنبلی تو جواب اس ام اس . وقتی گلایه هم می کنم می گه تو که چیزی نپرسیدی که من بخوام جواب بدم و اما ... دیشب یه قلم از اون کارایی که تو پست قبلی نوشتم رو انجام دادم . یعنی کمد آقای ووپی ، الان به یه کمد مرتب و منظم و چیده شده تبدیل شده . برای بهتر مرتب شدن هم باید یه دونه دیگه از اون کیفای پنبه دوزی شده که قبلاً گرفته بودم رو بخرم که ایشالا بعد از این مناسبتا که مغازه ها باز کنن ، تهیه می کنم . کمی هم به نایلون کاغذام حال دادم . نمی دونم چه جوری نگهشون دارم . خیلی جام تنگه و کاغذام زیادن . شاید اگه زوم برسه علی جونو گول بزنم الانم علی جونم خونه مامانشه و من سر کارم ! در آستانه روز جهانی زن این واقعاً انصافه ؟!!! تعطیلی خوبی داشته باشین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
امروز هم همش خواب آلودم . می دونم کی خستگی هام بر طرف میشه . کلی هم خورده کاری دارم که باید بر اساس یه برنامه ریزی زمانبندی شده انجامشون بدم از جمله : - رفتن با آرایشگاه و اما امروز یه جمله تونست کمی حالمو تغییر بده و اونم از طرف مریم جونم بود ! وقتی برای پیگیری کارایی که باید انجام می داد بهش زنگ زدم ! ( نمی گم چون می خوام خودش براتون تعریف کنه ! اونجوری مزه اش بیشتره ! ) آخر حرفا برگشت گفت که مونی چقدر مایه دلگرمی هستی ، مرسی که زنگیدی! خیلی دلم یه جوری شد ! آخه همش دلم می خواد به مریم جون و بقیه دوستام کمک کنم و به همه مهربونی کنم . با اینکه هنوز فرصت نکردم برم خونه اشو ببینم اما همش تصور می کنم که الان داره کجای خونه چی کار می کنه ! و باز هم و اما ... رزی جونم منو به یه بازی دعوت کرده ، قضیه آهنگای مورد علاقه و مورد تنفر ! شنیدن آهنگای قشنگ زیادی منو به وجد اورده و سراسر وجودم سرشار از احساسای خوب میکنه ، اما ظاهراً اینجا فقط باید به ۷ مورد اشاره کنم ! آهنگهای مورد علاقه : آهنگهایی که همه احساسای بد میان به سراغم : حالا من این دوست جونا رو دعوت می کنم : مریم جونم ، پریسا جون ، الهام جون |